حــرف دل
هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه ی هیچم
سالها میگذرد
معلم پای تخته داد می زد،
زدم به سیم آخر.خیلی حرفا تو دلم سنگینی میکنه میخوام حرف بزنم شاید یه کم آروم بشم خیلی وقت بود که تا به یادت می افتادم خودمو میزدم به کوچه علی چپ که مبداااااااااااااااااا اون روزهای شیرین با تو بودنو دوباره جلوی چشمام ناظر باشم راست میگن اولین عشق تا اخر عمر از یاد نمیره الان معنی این حرفو بهتر میفهمم ای کاش خیلی از اتفاق ها نمی افتاد ای کاش یا نمیدیمت یا تا اخر عمر کنارم بودی ای کاش یا صداتو نمیشنیدم یا تا اخر عمر در گوشم برام حرف از عشق میزدی ای کاش و ای کاش شایدم اصلا اینجا نیای شاید نخونی چی نوشتم کاش روزگار اینجوری ورق نمیخورد برامون کاش طوری ورق میخورد که منو تو ما بشیم نه اینکه از هم جدا بشیم ************************************** کاش من و تو ما میشدیم جدا ز غم ها میشدیم کاش یاد تو، تو قلب من جایی به یادگار نداشت کاش من و تو ما میشدیم جدا زهم نمیشدیم کاش روزگار جوری برام ورق میخورد جوری برات ورق میخورد کنار هم می افتادیم جدا زغم می افتادیم یادت میاد تو پارک بودیم جدا ز هر چی غم بودیم نشسته بودیم پیش هم رو صندلی،جدا زغم اما حالا تنها شدم تنهای تنها ... ولی نه هم دم اشکو غم شدم هم دم اشکو غم شدم ... طنابی میبافم از غم هایم نه چنان است که پنداری گره میزنمش به کوتاهی، خوشی هایم شاید که حلقه ای شودبه گردی گردنم تنم را می آویزم و تاب میخورم به احترام مرگ سرم را پایین میگیرم و نفس نمیکشم شاید به سوی آسمان روانه شوم شاید که اینگونه انعکاس روحم را شاهد باشی تو میشناسی او را؟!؟! او که آویخته از دار است شاید برادرت باشد نمیدانم شاید که روزی برادرت بوده نمیدانم شاید هم غریبه یا که بازیچه نمیدانم... روزگاریست که با یاد تو من غم دارم من در این وادی دل سوختگان جا دارم دیدن روی تو را در دل خود یاد کنم به کجا دیده به دیدار تو من باز کنم یار من باش که زلفت به زلیخاه ندهم مشکی زلف تو را بر شب صحرا ندهم
شب بودو،شمع بودو من بودمو غم
شب رفتو ، شمع سوختو من ماندمو غم خدا ...... حافظ جدا از هم خدا حافظ ولی کم کم
خداحافظ رفیق من خداحافظ صلیب نصب بر گردن
خداحافظ همین حالا... خداحافظ ،ای تبعیدگاه آدم و حوا
خداحافظ زمین سرد خداحافظ به ظاهر مرد،ولی نامرد من کجای این زمینم،تو بگو تو مرا می فهمی من تورا می خواهم تق تقی می شنوم بر در دوست آب چشمه جاری می شنوی ...؟ سایش آب به روی سنگ را... این صدا را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی که در این لحظه کسی هست که چشمان تو را یاد کند... عشق بودو دل و یک نگاه گرم لحظه بودو تو و یک نگاه شرم کوچه بودو من و یک پائیز زرد رو دلم نشسته بود غبار درد عشق از پشت درختِ تو کوچه سرکی میکشیدو قایم می شد من شنیده بودم عشق خطر داره لحظه های سردوگرم،همواره دردسر داره من میدونستم که بعد از عشق یکی پیدا میشه بغض و اه و اشک و ماتم میاد همراهم می شه دلمو بهش ندادم رد شدم از اون کوچه چون که من خدارو داشتم منتظر سر کوچه روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم روز به روز پرده ظاهر شد، یکی مال من یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود. از خدا پرسیدم: خداوندا تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم زندگی کنم. خواهش میکنم بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی. در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتی برای لحظه ای و من چنین نکردم. که تو را به دوش کشیده بودم.
از شب تلخ وداع
از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی
تو نمیدانستی
تو نمی فهمیدی
که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن
رفتی و از دل من روشنایی ها رفت
لیک بعد از ان شب
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
بر غمم می افزود
جای خالی تو را میدیدم
می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به وفای دل تو
و به خوش باوری این دل بیچاره خود
ناگهان یاد تو می افتادم
باز می لرزیدم
گریه سر می دادم
خواب می دیدم من که تو بر میگردی
تا سر انجام شبی سرد و بلند
اشک چشمان سیاهم خشکید
آتش عشق تو خا کستر شد
یاد تو در دل من پرپر شد
اندکی بعد گذشت
اینک این من...تنها...دستهایم سرد است
قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را می جویم
حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب
کاش می دانستم عشق تو می گذرد
تو چه آسان گفتی دوستت دارم را
و چه آسان رفتی...
کاش می فهمیدی وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود...

صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یک با یک برابر هست"
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات برجا ماند
و او پرسید اگر یک فرد انسان،
واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت!
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؟
اگر یک فرد انسان،
واحد یک بود آنکه صورت نقره گون،
چون قرص مه می داشت
بالا بود؟
وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟ا
اگر یک فرد انسان،
واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد!
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست ...
از سروده های زنده یاد خسرو گلسرخی
سختترین روزهای زندگی خواب دیدم بر روی شنها راه میروم و بر
روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم
هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی، من بودم
| Design By : Night Skin |

