حــرف دل

هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه ی هیچم

طنابی میبافم از غم هایم

نه چنان است که پنداری

گره میزنمش به کوتاهی، خوشی هایم

شاید که حلقه ای شودبه گردی گردنم

تنم را می آویزم و تاب میخورم

به احترام مرگ سرم را پایین میگیرم و نفس نمیکشم

شاید به سوی آسمان روانه شوم

شاید که اینگونه انعکاس روحم را شاهد باشی

تو میشناسی او را؟!؟!

او که آویخته از دار است

شاید برادرت باشد          نمیدانم

شاید که روزی برادرت بوده         نمیدانم

شاید هم غریبه

یا که بازیچه

                              نمیدانم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |

روزگاریست که با یاد تو من غم دارم

من در این وادی دل سوختگان جا دارم

 

دیدن روی تو را در دل خود یاد کنم

به کجا دیده به دیدار تو من باز کنم

 

یار من باش که زلفت به زلیخاه ندهم

مشکی زلف تو را بر شب صحرا ندهم

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٦/٧ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |

شب بودو،شمع بودو

            من بودمو غم

             شب رفتو ، شمع سوختو

                              من ماندمو غم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۱٠ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |

خدا ...... حافظ جدا از هم

خدا حافظ ولی کم کم

خداحافظ رفیق من

خداحافظ صلیب نصب بر گردن

خداحافظ همین حالا...

خداحافظ ،ای تبعیدگاه آدم و حوا

خداحافظ زمین سرد

خداحافظ به ظاهر مرد،ولی نامرد

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |

 

 من کجای این زمینم،تو بگو

تو مرا می فهمی

من تورا می خواهم

تق تقی می شنوم بر در دوست

آب چشمه جاری

می شنوی ...؟

سایش آب به روی سنگ را...

این صدا را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

که در این لحظه کسی هست که چشمان تو را

 یاد کند...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٧ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |

عشق بودو دل و یک نگاه گرم

لحظه بودو تو و یک نگاه شرم

 

کوچه بودو من و یک پائیز زرد

رو دلم نشسته بود غبار درد

 

عشق از پشت درختِ تو کوچه

سرکی میکشیدو قایم می شد

 

من شنیده بودم عشق خطر داره

لحظه های سردوگرم،همواره دردسر داره

 

من میدونستم که بعد از عشق یکی پیدا میشه

بغض و اه و اشک و ماتم میاد همراهم می شه

 

دلمو بهش ندادم رد شدم از اون کوچه

چون که من خدارو داشتم منتظر سر کوچه

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٥ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |


سخت‌ترین روزهای زندگی خواب دیدم بر روی شنها راه میروم و بر

روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم.

 همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم روز به روز پرده ظاهر شد،

 یکی مال من یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام روزهای

 تخصیص یافته خاتمه یافت آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم.

در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق

 با سخت ترین روزهای زندگیم بود.
 
روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه

از خدا پرسیدم: خداوندا تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم

 با من خواهی بود و من پذیرفتم زندگی کنم. خواهش میکنم

بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم

در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

نه حتی برای لحظه ای و من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی، من بودم

 که تو را به دوش کشیده بودم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |

 

 

تنهایی،کلمه ایست که درباره اش کاغذهای زیادی سیاه شده،به نظر من  مشکلی بالاتراز این نیست که دوروبرت رو نگاه کنی و جمعیتی از آدمهای جور واجور رو ببینی، اما نتونی دهنت رو باز کنی و دست دوستی به طرفش دراز کنی وحرف دلت رو بهش بزنی...

پس تا از این دنیا نرفته ام،

 

                                                        لطفآ کمک!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/٢٢ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |

چرا دنیا 2 روز ولی من چند ساله که دارم میسوزم و این 2 روز تموم نمیشه؟

چرا دنیا 2 روز ولی من چند ساله که دارم برای تو می نویسم و حرفهای دلم تمومی نداره؟

چرا دنیا 2 روز ولی هر 1 روز ندیدن تو یک عمر؟

چرا دنیا 2 روز ولی باید چند سال جواب گوی این 2 روز باشیم؟

چرا دنیا 2 روز ولی من خدا رو به این بزرگی فراموش کردم؟

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/٦/٢۳ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |

 

 

 

داشتم فکر میکردم که اگه یه بار دیگه ببینمش چی بهش بگم،هنوز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده...

همچین بگی نگی یه کم شلوغ بود.همینطور که داشتم تو جمعیت با نگاه دنبالش میگشتم یهو صداشو شنیدم که داره زیر لب اسممو زمزمه میکنه شک داشتم خودش باشه برگشتم دیدم خودشه.با هزار دلهره رفتم جلوش و تو چشماش نگاه کردمو گفتم سلام،نمیدونم چرا تو چشماش اشک حلقه زده بود چشماشو که دیدم نا خداگاه منم بغضم گرفت منتظر جواب سلامش بودم که بی اهمیت از کنارم رد شدو رفت وسط شلوغی جمعیت،جا خوردم به خودم گفتم هر چی هم که از من متنفر باشه جواب سلاممو دیگه میده چون واجبه.

رفتم تو جمعیت دنبالش همینطور که داشتم دنبالش میگشتم بازم صداشو شنیدم ولی مات مونده بودم چرا داره زجه میزنه رفتم جلوتر ببینم چه خبره دیدیم یه جسد که روی صورتشو با پارچه پشونده بودن روی زمینه و داره براش گریه میکنه نمیدونستم کیه.خیلی دوست داشتم بفهمم کیه که خودش پارچه رو کنار زدو صورت جسدو دیدم،تازه فهیدم که چی شده و چرا جواب سلاممو نداد

اون جسد،جسد خودم بود

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/٥/۱۳ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط داریوش حرف دل () |


Design By : Night Skin